
لالای لای لای گل پونه - بابات رفته دلم خونه
بابات امشب نمی آید – گرفتن بردنش شاید
بخواب آروم چراغ من – گل شب بوی باغ من
بابات شب رفته از خونه – که خورشیدو بجنبونه
لالای گل انجیر – بابات داره به پاش زنجیر
به پاش زنجیره صد خروار – چشاش خواب و دلش بیدار
بخواب آروم گل خورشید – بابات حال تو رو پرسید
بهش گفتم که شری تو – پی او رو می گیری تو
لالای لالای گل امید – باباتو برده اند تبعید
دلی مانند کوه داره – بچه ش صدها عمو داره
بخواب فردا سحر می شه – شب از عالم به در می شه
بابات خونه می یاد خندون
لالای لای لای گل آهن – باباتو دشمنا کشتن
نشون دشمنا اونه – دساشون غرق در خونه
بخواب آروم توی بستر – مث آتیش تو خاکستر
که فردا شعله ور می شی – تو خونخواه پدر می شی
لالای لای لای گل گینه – زمین از کشته رنگینه
زمین رنگین نمی مونه – دلت پر کین نمی مونه
بخواب، اعیون عزا داره – که اعیون دختری داره
عروس من می شه دختر – جهون ایمن می شه یکسر ...
نمی تونی تصور کنی چه حس نوستالژیک قوی بهم دست داد وقتی اینو تو گودر دیدم. لالایی که تا ۴ ۵ سالگیم بدون شنیدنش خوابم نمی برد و مامانم با صبوری هر روز چند بار برام می خوندش، که حتی نمی دونستم شعرش از شاملوئه. یادش بخیر، آهنگش هنوز تو گوشمه.
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
۲ سال!
۲ سال که به اندازه یه عمر بود. یه زندگی پر از شادی، امید، قشنگی، تو!
۲ سال که تک تک روزاشو برای هم نفس کشیدیم، برای هم زندگی کردیم، برای هم بودیم.
۲ سال که اونقدر خاطره قشنگ داشت که حسرت هیچی تو این دنیا به دلم نمونده، به جز ...
معنی این ... رو فکر کنم تمام عاشقای دنیا می دونن.
۲ سال با هم و برای هم بودنمون مبارک.
Father and daughter محصول سال 2000 ، می شه گفت در حد یه شاهکار از Michael Dudok
de Wit که دیدنشو به کسانی که دلشون برای یه فیلم با مفاهیم عمیق و پر از احساس تنگ
شده توصیه می کنم. اینم لینکش http://www.youtube.com/watch?v=mTE_3aRtOU4
فیلم 8 دقیقه ای از جایی آغاز می شود که پدر با دخترش وداع می کند، وداعی که در همین
ابتدای فیلم نشان از پایانی تلخ دارد. دخترک با دوچرخه اش معصومانه در حالی که باد جلوی
حرکتش را می گیرد به دیدار پدر می رود، به انتظار می نشیند، باز می گردد. بزرگ می شود ،
باز هم بزرگتر و هر بار باد با شدت کمتری به جای پدر به استقبال دختر می آید. چرخ زندگی
همچنان می چرخد، دختر با دوچرخه اش همچنان چشم انتظار پدر است. با دوستانش می آید،
با معشوقش، با فرزندانش، ولی این انتظار گویی پایانی ندارد. دیگر پیر شده است. به سختی
دوچرخه اش را تا آن بالا می آورد، بالای تپه، جایی که پدرش، بزرگ مرد زندگی اش تنهایش
گذاشت. دیگر دوچرخه هم نمی ایستد، انگار چرخ زندگی هم قرار نیست دیگر حرکتی بکند.
می رود، به دنبال پدر می رود و پایانی با شکوه... این فقط پدر نیست که به دیدارش می آید،
این مرد زندگی اوست، تنها مرد حقیقی زندگی اش.
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید...
دلم عجیب هواتو کرده.
هوای خنده هاتو
صداتو
دستاتو
همه تو
این عقربه های لعنتی هم تکون نمی خورن.
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند
شاملو
آیدا در آینه
پرتوی که می تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات
را به اعتراف بنشاند:
انفجار ِ خورشید ِ آخرین
به نمایش ِ اعماق ِ غیاب
در ابعاد ِ دلهره
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است
تا
یقین کنی
تنها
مائیم
- من و تو -
نظاره گان ِ خاموش ِ این خلاء
دل افسرده گان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران...
احمد شاملو
مدایح بی صله